اردوی ششم انتخابی موستاق آتا _ دماوند، جبهه جنوبی

اردوی الوند که تمام شد همه منتظر اعلام نتایج بودند و کار را تمام شده فرض می کردند. اما امروز بیست و دوم اردیبهشت ماه، کمتر از 10 روز از اردوی الوند گذشته که دوباره باید سوار بر مینی بوس به اردویی دیگر برویم. دماوند، باز هم مسیر جنوبی...
احساس می کنم این مسیر برایم کسل کننده شده است. این بار دفعه ی هفتم است که دماوند را از مسیر جنوبی صعود خواهم کرد. اما چاره ای نیست، اردو است، اردوی انتخابی!
سه شنبه 22/2/88
ساعت 1:33 بعد از ظهر است که زنجان را به مقصد پلور ترک می کنیم. آقایان علی بیات منش، مقدم، سعیدزاده، توحیدی نژاد، کریمی، آرج، اسماعیل زاده، موذنی، پیری، سلحشوری، مهدوی و حبیبی؛ و خانم ها بهرامیان، علوی، صفری مقدم، قاسمی و یکتا. قرار است آقایان دربانی، نجاریان و خانم سلطان محمدی و همچنین آقایان شکری و نظری هم جداگانه خود را به پلور برسانند.
هنوز از زنجان خارج نشده ایم که شیشه عقب مینی بوس بر اثر فشار کوله ها و البته چاشنی زور بچه ها می شکند و روی خیابان پخش می شود. راننده خونسرد است و بی خیال. تنها کاری که می کند این است که به یکی از گاراژهای حاشیه شهر رفته و با چند ورق آلومینیومی! جای خالی شیشه عقب را پر می کند و به هر ترتیب به راه می افتیم.

ساعت از 7 عصر گذشته و یک ساعتی می شود که ما، سرگردان در تهران بزرگ و شلوغ به دنبال محل ساختمان فدراسیون کوهنوردی می گردیم. دود از کله راننده بلند شده و زیر لب غرغر می کند و چیزهایی می گوید که امیدوارم مخاطبش ما نبوده باشیم! ساعت 8 بالاخره وارد ساختمان فدراسیون می شویم تا دکتر بیاتانی نفرات تیم را معاینه کند یا بهتر است بگویم دستور معاینه و انجام آزمایش بدهد. ابوالفضل را هم دقایق کوتاهی می بینیم. در این اردو او همراه ما نخواهد بود.
راه را به سمت پلور ادامه می دهیم. 10:56 شب به قرارگاه فدراسیون رسیده و با صرف شام، شستن ظروف و مهیا کردن وسایل فردا آماده خواب می شویم. ساعت 1:15 بعد از نیمه شب است که تازه آماده خواب می شوم و نگران کم خوابی برای چند روز آینده.
چهارشنبه 23/2/88
با صدای زنگ موبایل تخت کناری بیدار می شوم. ساعت 4:40 صبح است. سریع لباس می پوشیم و آماده می شویم، اما قبل از اینکه بخواهیم صبحانه کاملی بخوریم، کوله ها را بار وانت نیسان آقای لاریجانی کرده و 5:25 سوار بر دو دستگاه وانت نیسان به طرف حسینیه (گوسفندسرا) در ارتفاع 3000 متری حرکت می کنیم. ساعتی بعد به حسینیه می رسیم.

عکسی به یادگار با آقای لاریجانی انداخته و به صحبت های آقای نجاریان در مورد روند اردوها و برنامه روزهای آینده گوش می سپاریم. تیم پسران به دو گروه شش تایی تقسیم شده و با تعیین سرپرست برای هر تیم، صعود به طرف بارگاه سوم را شروع می کنیم. ساعت 6:53 است. نفرات تیم ما شامل فرزاد آرج، سعید کریمی، مجید پیری، حسین مهدوی، فواد حبیبی و سرپرستی آن به عهده من است. به ترتیب جلودار عوض شده و بارهای عمومی تقسیم می شود تا در هوایی نیمه ابری با بیش از نیم ساعت تاخیر نسبت به تیم اول، ساعت 11:54 به جانپناه بارگاه سوم در ارتفاع حدوداً 4100 متری برسیم. ورود ما به جانپناه مصادف است با ترک جانپناه توسط تیم اول. ما نیز با خوردن کمی تنقلات، کامل کردن البسه و جای گذاشتن چادر، کیسه خواب و ... ساعت 12:45 بارگاه را به سمت قله ترک می کنیم. هوا همچنان نیمه ابری است و برف زیادی در پاکوب ها باقی نمانده. همان ابتدای کار حسین (مهدوی) عقب می ماند و ساعتی بعد هم سعید (کریمی). اما دستور سرپرست این است که هر کس با ریتم خودش صعود کند و منتظر دیگران نشود. ساعت از 3 گذشته که از تیم خانم ها عبور می کنیم و به طرف بالا ادامه می دهیم.

ساعت 4:15 بعد از ظهر را نشان می دهد، در ارتفاع 4695 متری روی سنگی در حال استراحت هستیم که تیم جلویی را در حال فرود می بینیم. علی بیات منش همه را با خود به پایین می برد. بقیه روز را تا ساعت 8 نزدیک قسمت غربی دیوار ساختمان پناهگاه مشغول کندن برف و ساختن خانه برفی و سپس جای چادر می شویم. چهار تخته چادر برپا می شود و بقیه به داخل جانپناه می روند. من و امین هم چادریم. شام می خوریم، برف آب می کنیم و ساعت 11:30 می خوابیم.
پنج شنبه 24/2/88
برای بیداری ساعت زنگدار ندارم و موبایل را هم بالا نیاورده ام. تا صبح چندین بار بیدار می شوم. آخرین بار 3:10 است که همزمان صدای زنگ موبایل از چادر کناری هم به گوش می رسد. چای درست می کنیم، صبحانه می خوریم، کفش و کرامپون ها را به پا کرده و ساعت 4:08 همراه با غرغر حسن آقا برای تاخیر 8 دقیقه ای از چادر بیرون می زنیم و خود را به بقیه می رسانیم. معبود (توحیدی نژاد) و حسین (مهدوی) به همراه سه نفر از خانم ها صعود می کنند و تیم ما با هشت نفر شرکت کننده و دو مربی (آقایان دربانی و علی بیات منش) به طرف قله به راه می افتد. از همان ابتدا یخچال سمت چپ مسیر نرمال را در پیش گرفته و با سرعت نسبتاً خوبی حرکت می کنیم. دو ساعت بعد دقایقی را استراحت کرده و با نظر مربی کرامپون ها را از کفش جدا می کنیم و بعد دوباره حرکت.

به قسمتی می رسیم که شیب بیشتر می شود و مسیر یخ زده و برف سفت است. اینجا دقیقاً همان جایی است که به کرامپون نیاز دارد. به هر حال این قسمت را هم عبور می کنیم و ساعت 10:30 به قسمت معروف به پستونک در ارتفاع 5300 متری می رسیم. اینجاست که دو، سه نفر از بچه ها کم کم از تیم عقب می مانند. با اینکه راه زیادی تا قله نمانده اما به نظر می رسد فرزاد و امین حال مساعدی ندارند. امین به سختی قدم بر می دارد. بدنش گرما و انرژی زیادی از دست داده، از او می خواهم کمی نسکافه داغ بخورد اما میلی ندارد. کمی بالاتر تصمیم می گیرد همانجا بماند تا ما بعد از صعود قله با هم پایین برویم که من قبول نمی کنم، چرا که با وجود باد سرد و سرمای شدید نزدیک قله، نشستن و تنها ماندن عاقلانه به نظر نمی رسد. به هر ترتیب آرام آرام خود را بالا می کشد و ادامه می دهد اما در تپه گوگردی ها بالاخره تصمیم به بازگشت می گیرد. با آقای دربانی صحبت می کنم و با نظر ایشان همراه امین پایین می روم. قبل از فرود بر می گردم و نگاهی به قله که کمتر از چند صد متر فاصله دارد می اندازم و بدون اینکه از کارم پشیمان باشم به طرف پایین سرازیر می شوم. کمی پایین تر روی تکه سنگی نشسته و همراه امین کرامپون ها را به پا می کنیم تا راحت تر از یخچال موسوم به ملا خوران پایین بیاییم. همین کار در کمتر از یک ساعت و نیم ما را به چادرمان می رساند. ساعت 12 ظهر است. اجازه ورود به داخل چادر را نداریم. آقای نجاریان با دفترچه ای به دست جلو می آید و بعد از چند سوال و جواب از ما می خواهد محتویات کوله پشتی مان را نشان دهیم تا خانم ها لیست کنند. متوجه می شویم که همین کار را با محتویات چادرها هم انجام داده اند. خوشبختانه مشکلی نداریم به جز ایپی و کپسول که ظاهراً باید بالا می برده ایم و نبرده بودیم.

12:50 است که با نظر حسن آقا 300 متری بالا می رویم تا همراه بچه های بازگشته از قله، یال سنگی سمت چپ مسیر را با کرامپون و کلنگ فرود بیاییم. ساعت 2:30 تراورس به سمت غرب را آغاز می کنیم و سپس فرود تا جانپناه. این کار تا ساعت 3:30 به طول می انجامد. سوپی داغ و خوشمزه داخل جانپناه انتظارمان را می کشد. ساعت 5 تا 6 عصر نیز با تمرین سونداژ و امدااد و نجات در مناطق بهمنی می گذرد. معبود، حسین (مهدوی) و سه نفر از خانم ها هم پایین آمده اند. از اینکه می شنوم حسین قله را صعود کرده فوق العاده خوشحال می شوم. ظاهراً قسمت انتهایی مسیر را به تنهایی صعود کرده و خود را به قله رسانده است.

هوا کم کم تاریک شده و به خودم وعده استراحت بعد از یک روز سخت را می دهم اما... چشمان امین می سوزد و هر لحظه هم درد بیشتر می شود. یک ساعتی را با شستشوی چشم و ریختن قطره تحمل می کند ولی انگار درد تمامی ندارد. از چادر بیرون می آیم و برای مشورت با حسن آقا به داخل جانپناه می روم. اینجاست که تازه متوجه می شوم علاوه بر امین، معبود و سه نفر از خانم ها هم دچار برف کوری شده اند. مصدومیت ها فقط محدود به برف کوری نمی شود: کمر درد، سرمازدگی انگشتان پا، چرک کردن گلو و ریه، آفتاب سوختگی، تبخال شدید و...

به چادر بر می گردم. با پیچیدن مقداری برف داخل گاز استریل، گذاشتن آن روی چشم های امین و تعویض چند باره آن و همچنین خوراندن مسکن، درد کاهش پیدا می کند. همزمان شام می خورم و برای فردا برف آب می کنم تا حاصل آن دو بطری آب بد مزه ای باشد که با افزودن قرص کلر مرا یاد طعم آب استخرهای عمومی بیاندازد. بالاخره ساعت 10:30 به داخل کیسه خواب می روم.
جمعه 25/2/88
ساعت 5 بیدار می شویم، صبحانه می خوریم و چادرها را جمع می کنیم. کرامپون ها را به کفش بسته، کلنگ ها را برداشته و 6:15 جانپناه را 200 متر به طرف غرب تراورس می کنیم تا به یخچال برسیم. امین حالش بهتر شده و همراه تیم می آید. حسین (مقدم) هم با وجود درد کمر تیم را همراهی می کند اما محسن (سعید زاده) و معبود (توحیدی نژاد) به علت سرمازدگی و برف کوری با نظر سرپرست، همراه خانم ها و بقیه نفرات به طرف گوسفندسرا پایین خواهند رفت.

کار امروز تمرین صعود، فرود و تراورس روی یخ و برف سفت، و همچنین پریدن و ترمز با استفاده از کلنگ است. در طول یخچال فرود می آییم. در قسمتی از مسیر تونیک ها را به پا می کنیم. حسین (مقدم) صعود می کند و با ثابت گذاری و نصب میانی به بالای قسمت سنگی_ برفی می رسد و بقیه با یومار مسیر را تکرار می کنند. این کار تا ساعت 12:20 به طول می انجامد. با ادامه فرود تا گوسفندسرا و سوار شدن بر وانت نیسان، ساعت 12:48 خود را به قرارگاه پلور می رسانیم و ساعتی بعد راه زنجان را در پیش می گیریم.

در پایان لازم می بینم بنا به وظیفه خود از مربیان برنامه آقایان نجاریان، دربانی و بیات منش برای حضورشان و زحماتی که متحمل شدند تشکر کنم.
اما چند نکته در رابطه با برنامه اجرا شده:
-
این برنامه حکم اردوی آخر و مهم ترین و سنگین ترین آن ها را داشت، اما به نظر من می بایست فشار بیشتری به شرکت کنندگان وارد می شد تا حتی فاصله نفرات اول و دوم هم کاملاً با هم تمیز داده شود. (منظور نه فقط فشار بدنی و استقامتی بلکه همه نوع تست مرسوم در اردوهاست.)
-
وقتی از سمت قله برگشتیم محتویات کوله من و امین مورد بازبینی قرار گرفت، در حالیکه در مورد بقیه چنین کاری به هر دلیل انجام نشد.
-
در مدت دو شبی که در چادر بودیم، هیچکدام از مربیان برای بازبینی و بررسی چگونگی زندگی در چادر وارد چادر ما نشدند، اما در مورد چادرهای دیگر اوضاع متفاوت بود، که این هم نمونه دیگری از برخورد دوگانه مربیان به حساب می آید.
-
در مورد چشمان امین، بی شک اولین مقصر خود اوست، اما هیچکس، از شرکت کننده تا مربی، نیم نگاهی هم به او نینداختند چه برسد به درمان و معالجه.
-
تعداد آسیب دیدگان در این برنامه بیش از اندازه و غیر عادی بود که بررسی دلایل آن می تواند مفید فایده باشد.



