اردوي پنجم انتخابي هيمالياي استان زنجان
منطقه الوند همدان

دوباره اردو و تست و دوباره همت و تلاش. اصلاً به قول ابوالفضل عادت كرده ايم در اردو باشيم... اما اين اردو كمي متفاوت خواهد بود. طبق گفته برگزاركنندگان، اين اردو حكم اردوي انتخابي آخر را دارد و تقريباً تيم بسته خواهد شد و نفرات اعزامي مشخص مي شوند. از طرفي مربي و تستر ميزبان، آقاي جلال چشمه قصاباني از هيماليانوردان شاخص كشور است و نمي دانيم چه نقشه اي برايمان دارد. حتي مسير حركت و مسافت نيز نامشخص است. فقط گفته اند: كوهنوردي دشوار و استقامتي!
به هر ترتيب روز موعود فرا مي رسد تا چهارشنبه 19 ارديبهشت 88 ساعت 3 بعد از ظهر با جمع كردن كوله پشتي و تجمع مقابل دفتر هيات كوهنوردي، 10 نفر شركت كننده به همراه سرپرست و مربي برنامه آقايان منصور افشاريان و مسعود بيات منش سوار بر ميني بوسي كه با مساعدت آقاي بيات منش تدارك ديده شده، راهي همدان شويم.
در طول راه خبري از خواب و استراحت نيست و مدام مي گوييم و مي شنويم و مي خنديم. جاده قيدار در چيزي حدود چهار ساعت ما را به شهر تاريخي همدان مي رساند تا با كمي ناهماهنگي و سرگرداني بالاخره با كمك دوستان همداني ساعت 9:55 شب در پايگاه ميراث فرهنگي مستقر مي شويم. تا شام تهيه كنيم، فوتبال ببينيم و تخمه بشكنيم، ساعت از 12 گذشته و آماده خواب مي شويم. 10 دقيقه اي است كه چراغ ها خاموش شده، يادم مي افتد كه شماره ابوالفضل و معين كه بايد روي كوله پشتي شان نصب كنند را به آن ها تحويل نداده ام. همراه امين كلاه طوفان ها را به سر كرده و با چراغ پيشاني به شيوه سارقان بانك وارد اتاق مي شويم و با دادن شماره شان، شب را با خنده به پايان مي رسانيم. هوا سرد است و علاوه بر آن صفير رقص باران روي سقف شيرواني، خواب آرام را از چشمانم مي گيرد.

ساعت 5 صبح پنج شنبه بيدار مي شويم. خبري از باران نيست. صبحانه را صرف كرده و 6:03 به راه مي افتيم. در راه آقاي چشمه قصاباني هم به جمع ما اضافه شده و 6:20 با پياده شدن از ميني بوس حركت آغاز مي شود. به دستور آقاي چشمه قصاباني چادر ها را در ميني بوس گذاشته و سبك تر حركت مي كنيم. با عبور از كوچه باغ هاي باصفا، در زمين گل آلود و هواي مرطوب اول صبح به رودخانه پرآبي رسيده و با كمي استراحت و سپس گذر از دره اي پربرف، راه خود را به سمت پناهگاه يخچال ادامه مي دهيم. در طي مسير محسن (سعيدزاده) با مشكل تنگي كفش مواجه شده كه با فداكاري معبود (توحيدي نژاد) و تعويض كفش دوباره به راه مي افتيم.

صعود كمركش كوه ما را به پناهگاه يخچال در ارتفاعي بيش از 3000 متر مي رساند كه البته دقايق پاياني با نظر آقاي افشاريان تبديل به صعود سرعتي و انفجاري مي شود. ساعت 10:20 صبح است. يك ساعت استراحت و صرف تنقلات و چاي و دوباره حركت در امتداد خط الراس به سمت قلل كمر لرزان و چهار قله. مسير نسبتاً پربرف است و هوا ابري. باد شديدي كه گاه همراه با تگرگي ريز و سوزني صورتمان را مي نوازد، بي وقفه مي وزد. جلودار به نوبت عوض مي شود تا ديگران را از مسيري كه گاهي صخره اي شده و گاه تا كمر در برف فرو مي رود، راهنمايي كند. قله كمر لرزان را عبور مي كنيم. الوند و كلاغ لانه از دور پيداست، اما رسيدن به آن ها حدقل چهار ساعت زمان مي برد. مجيد (پيري) و معين (اصفهاني) سرحال نشان نمي دهند. آسيب ديدگي مجدد ابوالفضل (زماني) همه چيز را كامل مي كند تا تيم ساعت 5 بعد از ظهر به طرف ايستگاه پيست اسكي فرود رود.

كسي انتظار اين يكي را نداشت. ابوالفضل كه تا اين لحظه مشكلي نداشت و در خيلي از قسمت ها سرقدم بود، حتي يك قدم نمي تواند بردارد، درست مثل برنامه شمالي دماوند. معبود زيراندازش را بيرون مي آورد تا با دو تكه طناب انفرادي، با امين، ابوالفضل را بسكت كرده و پايين بكشيم. سعيد (كريمي) و معبود هم كوله پشتي اش را حمل مي كنند. به ايستگاه مي رسيم. دقايقي بعد ميني بوس هم سر مي رسد و ساعت 6 خود را به گنج نامه مي رسانيم.

آقاي نجاريان و خانم مقدم به همراه حسين (مهدوي) و بهنام (سلحشوري) تيم خانم ها را به سمت قله الوند برده اند. ما نيز با خداحافظي از ابوالفضل، معين و مجيد، به قصد پناهگاه ميشان در ارتفاع 2641 متري صعود مي كنيم و 7:50 دقيقه خود را به اين پناهگاه مجهز و خلوت مي رسانيم. 9:30 هم تيم بانوان با صعود قله الوند به پناهگاه مي رسند. صرف شام، چك كردن وسايل و تجهيزات و بعد...

هنوز نمي دانيم بعد از بيش از 12 ساعت فعاليت مي توانيم بخوابيم يا اينكه خشم و صعودي شبانه خواهيم داشت. بالاخره ساعت 12 بعد از چندين بار برپا كردن و جمع كردن چادرها در پشت پناهگاه، اجازه خواب تا ساعت 5 صبح داده مي شود. اما چه خوابي... زوزه باد كه انگار مي خواهد تيرك چادر را بشكند از يك طرف و داد و هوار و شعار دادن عده اي بي ملاحظه از طرفي ديگر تا صبح ما را در حالت نيمه بيدار نگه مي دارد...
دقيقاً ساعت يك دقيقه به پنج صبح است كه با صداي آقاي نجاريان قبل از اينكه حتي يادم بيايد كجا هستم، خودم را مشغول جمع كردن كيسه خواب با سرعت هر چه تمام تر مي بينم. انگار خشم شب هم جزيي از ضمير ناخود آگاهمان شده است. با صرف صبحانه، پر كردن فلاسك و خوردن حليم خوشمزه پناهگاه ميشان (با تشكر از اسپانسر RockRovers آقاي سعيد كريمي!) صعود را آغاز مي كنيم. كمتر از 10 دقيقه از مسير را پيموده ايم كه تيم خانم ها به سرپرستي آقاي نجاريان براي صعود به قله كلاغ لانه از ما جدا شده و ما نيز در ابتداي شيبي با برف سفت كرامپون ها را به پا كرده و با راهنمايي آقاي چشمه قصاباني، روش قدم برداشتن با كرامپون و صعود و فرود صحيح را تمرين مي كنيم.

چندين بار شيب را بالا و پايين كرده و دوباره به سرعت به سمت قله الوند مي رويم تا با صعود قسمت سنگي آخر كه شبيه سر شير يا سگ است، ساعت 9:15 صبح خود را به قله 3330 متري آن برسانيم.

با گرفتن چند عكس به سمت پناهگاه كلاغ لانه سرازير مي شويم و با عبور از مسيري سنگي در كمتر از نيم ساعت خود را به آن جا مي رسانيم. چند دقيقه اي توقف كرده، كوله ها را همان جا گذاشته و با نظر آقاي بيات منش، رقابتي سرعتي را تا نزديكي قله كلاغ لانه يعني جايي كه آقاي افشاريان با كاغذ و قلمي منتظر ماست، شروع مي كنيم. ولي اين بار بچه ها تصميم مي گيرند دست در دست هم به شكل رديفي افقي و با خواندن آواز خود را به قله برسانند. نگران واكنش آقاي افشاريان هستيم، اما به بالاي يال كه مي رسيم، دست زدن ايشان خيال همه را راحت كرده و لبخند را به چهره ها هديه مي كند.

از اينجا تا قله كلاغ لانه راهي نيست. با طي خط الراس به ابتداي درگيري سنگي مي رسيم. محسن (سعيد زاده)، حسين (مقدم) و من چند متري صعود كرده تا راه مناسبي پيدا كنيم. آخرش هم راه نرمال را نمي يابيم و محسن و حسين بالا رفته و بقيه دوستان هم با دور زدن توده صخره اي، از شكافي نسبتاً ساده اما ريزشي به قله مي رسند. ساعت 11:15 ، ارتفاع 3410 متر. چند عكس يادگاري، آواز تركي معبود و فرود...

ساعت 12 به پناهگاه كلاغ لانه مي رسيم. خبري از آقايان افشاريان، بيات منش و چشمه قصاباني نيست و ما هم بي درنگ راه فرود را در پيش مي گيريم و خود را به پناهگاه ميشان مي رسانيم. صرف ناهار، گرفتن چند عكس دسته جمعي، صحبت هاي آقاي چشمه قصاباني و نجاريان و بازگشت لذت بخش با تله كابين تا گنج نامه پايان بخش اردوي پنجم است تا در زير باران تند بهاري، راه رفته را به سمت زنجان بازگرديم.



