گزارش چهارمین اردوی انتخابی هیمالیانوردی استان زنجان
دارآباد

آخرین دقایق نوزدهمین روز از سال جدید است. تا به حال این تعداد کوهنورد آشنا را در ترمینال ندیده بودم. این بار به جای جمع شدن جلوی دفتر هیئت کوهنوردی، نفرات به اینجا آمده اند تا اولین اردوی سال جدید و در مجموع چهارمین (یا به قولی پنجمین!) مرحله انتخابی را پشت سر بگذارند.
صندلی های شماره 1 تا 25 اتوبوس به اردونشینان و مربیان اختصاص داده می شود تا 30 دقیقه گذشته از بامداد پنج شنبه، به سمت تهران حرکت کنیم. کمتر از چهار ساعت برای استراحت کردن فرصت داریم که آن هم با تحمل سرما تا صبح می گذرد. احساس می کنم اولین اشتباه برنامه را مرتکب شدم. به اندازه کافی برای داخل اتوبوس لباس گرم برنداشتم و همه را داخل کوله در صندوق اتوبوس جای دادم. به تهران که می رسیم ابوالفضل (زمانی) و معین (اصفهانی) هم به ما محلق می شوند. علاوه بر این دو، کاظم حاجی حسنی از کوهنوردان ابهری نیز به عنوان مربی و تستر به تیم می پیوندد.
هنوز کسی به درستی نمی داند کجا می رویم. در آخرین لحظات آقای نجاریان با کروکی که در دست دارد توضیحات لازم را در مورد عبور از تیغه دارآباد گوشزد می کند. حالا مسیر مشخص می شود: عبور یکروزه دارآباد تا توچال. هر چند که در عمل فرقی هم نمی کند چون به غیر از ابوالفضل هیچ کس حتی مربیان با مسیر آشنایی ندارند.

از همین جا تیم به دو قسمت تقسیم می شود و هر یک با یک دستگاه ون به سمت آغاز کار خود می رود. تیم آقایان با تعداد 11 شرکت کننده و 3 مربی (آقایان دربانی، مسننی و فرجی) به منظور پیمایش خط الراس دارآباد به توچال راهی می شوند و تیم خانم ها با 7 شرکت کننده و 3 مربی (آقایان نجاریان، حاجی حسنی و رکابی) به قصد صعود قله توچال از مسیر خط تله کابین (ولنجک) به راه می افتند. در آخرین لحظات بخشی از وسایل فنی در بین نفرات تقسیم شده و ابزار مازاد برای حمل با تله کابین به آقای نجاریان سپرده می شود و تیم 14 نفره ما به انضمام 14 کوله پشتی، به سختی (واقعاً به سختی!) خود را داخل یک دستگاه! ون جای کرده و به راه می افتیم. 5:25 به پای کار می رسیم. با تعویض لباس و جمع کردن کوله ها، 5:40 در تاریک روشن اوایل صبح راه قله دارآباد را در پیش می گیریم. آقاي درباني جلودار است و آقاي فرجي به عنوان نفر آخر تيم را جمع مي كند. سرقدم ها هم به نوبت عوض مي شوند. با صعود از كمركش شيبي نسبتاً تند به ابتداي حفاظ ها و محلي كه ظاهراً نظامي است، مي رسيم. اينجاست كه دو نفر از همنوردان، يكي به پيشنهاد خود و ديگري با نظر سرپرست راه بازگشت را در پيش مي گيرند. ظاهراً مصدوميت قديمي بدموقع عود كرده است. از اينجا به بعد مسير به شكل خط الراسي با بالا و پايين رفتن هاي متوالي است. هوا هم درست شبيه مسير يكنواخت نبوده و با سرد و گرم شدن هاي پي در پي چندين بار ما را مجبور به اضافه و كم كردن لباس مي كند. تا اينجاي كار سرعت بالايي نداشتيم، اما كند هم نبوديم. صعودي معمولي ما را به پناهگاه دارآباد در ارتفاع 3108 متري مي رساند. ساعت 10 صبح است. مسير تيغه تا دور دست ها ديده مي شود، اما لحظاتي بعد همه چيز در چند دقيقه دگرگون شده و مه غليظ اجازه ديدن بيش از چندين متر جلوتر را نمي دهد.

براي استراحتي كوتاه وارد پناهگاه نسبتاً مجهز دارآباد مي شويم. سرپرست برنامه (آقاي درباني) 20 دقيقه فرصت استراحت و خوردن ناهار مي دهد. غذاهايي را كه از قبل به صورت ساندويچ آماده كرده ايم، بيرون مي آوريم. ناهار امروز به عهده ي من است و امين و ابوالفضل ميهمان. 20 دقيقه تمام شده، كوله ها را بر مي داريم و بيرون مي رويم. باد شديدي وزيدن گرفته و ادامه خط الراس زير مه از نظر پنهان شده است. سرپرستان با هم صحبت مي كنند، براي ادامه دادن با اين شرايط مردد هستند. دقايقي بعد دوباره به پناهگاه بر مي گرديم و منتظر مي مانيم. ساعت نزديك به 1 بعد از ظهر است. زمان زيادي از دست رفته و ادامه صعود عملاً منتفي شده است. با اين حال به نظر نمي رسد كسي از ادامه ندادن مسير ناراحت شده باشد!
براي اينكه كاري انجام داده باشيم، بدون كوله به سمت تيغه حركت مي كنيم. آقاي مسنني در پناهگاه مي ماند و 13 نفر ديگر نزديك به يك ساعت و نيم خط الراس را ادامه مي دهند. در قسمت هايي از مسير از طناب ثابت استفاده مي شود ولي بيشتر جاها بدون حمايت، با احتياط عبور مي شود.

در طول راه امين پيشنهاد مي كند كه با تيمي كم تعداد و با مجوز سرپرست مسير را ادامه دهيم و خود را به توچال برسانيم. اما با توجه به از دست دادن زمان و نداشتن چادر مطمئن براي شب ماني احتمالي روي تيغه، تصميم مي گيريم پيشنهادمان را مطرح نكنيم و پا به پاي تيم حركت كنيم. بيست دقيقه از ساعت سه بعد از ظهر گذشته كه به پناهگاه بر مي گرديم و بقيه روز را به گفتگو و استراحت مي گذرانيم. بچه ها به شوخي مي گويند: اين بهترين اردويي است كه تا به حال اجرا كرده ايم! تا آنجا كه تصميم مي گيريم خودمان به خودمان خشم شب بزنيم! تاريكي شب فرا مي رسد و خيلي زود مي خوابيم. تا صبح صداي باد و رعد و برق شرايط بيرون از پناهگاه را مشخص مي كند.
ساعت 6:20 صبح جمعه بيدار مي شويم. با خوردن صبحانه خود را آماده مي كنيم تا دوباره به دستور سرپرست به قصد كار فني روي تيغه حركت كنيم. اين بار با كرامپون، كلنگ و طناب انفرادي. معين در پناهگاه مي ماند و بقيه ساعت 8 كار را شروع مي كنند.

مسير طي شده ديروز را تكرار مي كنيم و اين بار حدود 100 متري هم جلوتر مي رويم. برفي كه ديشب باريده بيشتر پاكوب ها را پر كرده است. عملاً از كلنگ و طناب هاي انفرادي استفاده چنداني نمي كنيم و تمرين فني در كار نيست. 10:30 بر مي گرديم. سر و كله كوه گردان تهراني هم پيدا شده و پناهگاه شلوغ است. كوله ها را از پناهگاه بيرون مي آوريم و بعد از گرفتن چند عكس دسته جمعي، راه فرود را در پيش مي گيريم. امروز جمعه است و با وجود مه و هواي سرد، مسير هم مثل پناهگاه شلوغ و پر رفت و آمد است. در راه آقاي عباس محمدي از مسئولين انجمن كوهنوردان ايران را مي بينيم كه در حال پاكسازي منطقه هستند. بچه ها هم به كمك ايشان رفته و كيسه را تا پايين حمل مي كنند.
12:56 به انتهاي كار رسيده و بعد از تعويض لباس، با كرايه يك ميني بوس خود را از شمال به جنوب تهران و به ايستگاه راه آهن مي رسانيم. در فرصت باقي مانده آبي به سر و صورت زده و چيزي مي خوريم. ساعت 2:50 بعد از ظهر قطار حركت خواهد كرد، اما از تيم خانم ها خبري نيست. از گيت ها عبور مي كنيم كه آن ها هم در آخرين لحظات سر مي رسند و تيم با نفرات كامل راهي زنجان مي شود.




